|
وحشت تردید
|
||
اون اولا زیاد قدر نعمت کنار تو بودن و تو شهر تو زندگی کردن و نمیدونستم.اما همینکه هفته به هفته ماه به ماه گذشت و من به اصطلاح سال بالایی تر شدم حتی فکر اینکه شاید دیگه به هین راحتی ها نتونم بیام دیدنت عذابم می داد.
هر شب جمعه سرویسها پر می شد از بچه ها...حدود نیم ساعتی که تو سرویس بودم همش به این فکر می کردم که یادم نره فلانی التماس دعا گفته حتما تو حرم یادش کنم!اما نمی دونم چرا همینکه چشمم به ضریح می افتاد زبونم بند میومد!دیگه نه صدایی میشنیدم و نه حرفی می تتونستم بزنم!تو یه حالت بهت عجیب بودم...!
یه دفعه که چشمم به ساعت می افتاد،میدیدم ای داد بیداد!داره ساعت حرکت برگشت سرویسها می رسه....واسه همین این آخرا اول نمازم و دعامو میخوندم بعد می رفتم جلو ضریح...
دعای کمیل شبهای جمعه،دعای عرفه،مراسم شبهای قدر و...همه جزء بهترین خاطرات دوران دانشجووییم بودن...
آقاجون ۴سال پشت سرهم،شب تولدت،حرم بودم و از نزدیک تولدتو تبریک می گفتم اما مثل اینکه امسال قسمت نیست...اما تو که فقط تو حرم نیستی!پس،از این راه نزدیک دور ،تبریک منو بپذیر...
دیدم در آن کویر درختی غریب را
محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
تنها نشسته ای،
بی برگ و بار، زیر نفسهای آفتاب
در التهاب،
در انتظار قطره باران
در آرزوی آب.

ابری رسید،
_ چهر درخت از شعف شکفت.
دلشاد گشت و گفت:
" ای ابر، ای بشارت باران!
آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟!"
غرید ابر تیره،
برقی جهید و چوب درخت کهن
بسوخت...
دل وحشت زده در سینه ی من می لرزد
دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید
آی همسایه ی زندانی من!
ضربه ی دست مرا پاسخ گوی
ضربه ی دست مرا پاسخ نیست
تا به کی باید تنها
تنها در این زندان زیست؟!!!
ضربه هر چند به زندان فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
سالها رفت که من کرده ام با غم تنهایی خو
دیگر از پاسخ خود نومیدم
راستی هان!
چه صدایی آمد؟
ضربه ای کوفت به دیواره ی زندان دستی؟
ضربه می کوبد
همسایه ی زندانی من پاسخی می جوید
دیده را می بندم
در دل از وحشت تنهایی او می خندم...
من از این پنجره ها دلگیرم
تو کجا پنجره ای را دیده ای
که تنش رو به زمین باز شود
و به سان قفسی تنگ
دل ما را ز خودش دور کند
پنجره راهرو خورشید است
پنجره ، پنجره نیست
چشم این خانه تنهاست
که به آن دور افق می نگرد
و به آن رهگذر خانه به دوش
به سحر خیزی تو، به خدا می نگرد
پنجره همدم تنهایی شبهای من است
و سخن می گویم
از رهش با مهتاب
با پنجره با شب تاب
و خدا می داند که چقدر غمگینم!
که دل پنجره ام تنگ شده!
و شده چون زندان
میله هایش از سنگ
دل تنهای مرا می شکند
پنجره حاصل معماری یک عاشق بود
پنجره سیب که نیست
باید در پنجره اسراف کنیم
تا دل عاشق بیچاره ما شاد شود
پس بیا پنجره را باز کنیم.
با من بمان
من آن نیم که دل از مهر دوست برکنم
مرا نگاه تو در خویشتن به دار آویخت
کجاست آن که نگاهش مرا سفر می برد؟
کجاست قافله سالار مهربانی ها؟
مگر دیگر نخواهد رفت!
مرا به مهمانی خورشیدها نخواهد برد؟
افسوس مخور دیروزهای رفته را
با من بیا
من از تکامل وحشت ترانه خواهم ساخت
و از صدای سکوتم، گلی پر از پرواز
به مهمانی چشمت حواله خواهم کرد.
فهم پذیرش سکوت
سکوت متجلی کننده ی حقایق
حقایق یکی نشدن ها
حقایق هجر ها و گداز ها
و جقدر تنهاست رها شدن ها
تنها گذاشته شدن ها
و پس زده شدن ها
و چقدر تنها تر
مواجهه با دورویی ها
ای دل خاموش گیر
و در خویش بگذار
که تو را در این میانه جایی نیست
دست از تقلای یافت حقایق برکش!
که حقایق همه لکه دار شده اند
تو را در سرزمین ریاهای واضح و حقایق کاذب جایی نیست!

تکیه بر جنگل پشت سر،
روبروی دریا هستم
آنچنانم که نمی دانم،
در کجای دنیا هستم
حال دریا، آرام و آبی است،
حال جنگل سبز سبز است،
من که رنگم را باران شسته است
در چه حالی آیا هستم؟
فوج مرغان را می بینم - موج ماهی ها را نیز
حیف! انسانم و می دانم
تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است – یا که پیوستن با امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم…
کجاست رد پای بهار آورش که داغ از بوسه های فرشته هاست؟کجاست عطر پیکر پاک و رعنایی که محرم تر از هر پیراهن است با من و آشناتر از هر سپیده ای است با بلور صبح.
چراغ نداریم که آن را در پیشگاه جاده های مان بگیریم و به جستجوی صبح گمشده مان بشتابیم.راستی مشعل عشق چه رنگی است؟
نشان آن سپیدی در سیاهی این جا نیست.نشان مهدی مان کجاست؟
در ما ستاره ای نیست.در ما شکوفه ها بر باد رفته اند و بیچاره ما که هنوز می لنگیم و کنار دستی های مان که گاه زمین گیر می شوندو به خار و خس می چسبند. در چشم های مان اندوه تو در تویی نهفته. در گوش های مان سکوتی است به وزن تنهایی سنگ ها.او اگر قیام کند می خواهیم بایستیم و بارور شویم در آمدنش.
آواز پنهانی همه نبض ها در جستجوی اوست...

عاشق بارانم
زیر این نم نم باران غروب
بال پرواز پرنده خیس است
آسمان گشته ز پرواز پرنده خالی
من خیالم همه بال است
و هوای پرواز
و قناری نکند در شب باران پرواز...

باز هم پایانی دیگر
پایانی به قصد آغازی دیگر
پایانی که آغازش برای هیچ کس معلوم نیست
و فقط تو هستی که می دانی .
پایانی که آغازش فقط و فقط برای تو آشکار است.
پایانی که در انتهایش تو همچنان همراه منی
پایانی که در انتهایش من
به واقع کجا هستم در این پایان؟ نمی دانم!
و قصد به سوی آغازی دیگر
آغاز دیگری که حکایتش همانند انتهای آن پایان است.
تو همراه من و من
چندین سال است که این بهار روزگار می آید و می رود
آیا از این همه بهار و خزان
آنچه شایسته مان بود بر چیدیم؟!!!
براستی چند بار دیگر فرصت مانده که این بهاران و خزان ها را بشماریم؟
چه مدت دیگری فرصت مانده؟
مجالی نیست ای دوست
برخیز.
|
|